روزهاي فلاح

1. امروز روز سوم كار بود. كار من، نه كاري متمايز، كاري است كه بسياري از فارغ التحصيلان علوم اجتماعي را جذب بستن قرارداد با شهرداري تهران مي كند. و جذابيت لازم اش براي من فقط پول است. پول! پول! پول! اما روشن است كه چرا كار جذابيت كافي برايم ندارد؛ دليل اش اين نيست كه كون گشاد هستم. حداقل علت تامه اش كون گشادي ام نيست. دليلي كه مرا پس از هر بار انديشيدن به آن حتي نااميدتر هم مي كند اين است كه كار من، حد وسط بساز-بفروشي و مددكاري اجتماعي است. نامش را حتما شنيده ايد؛ تسهيلگري نوسازي بافت هاي فرسوده.

 2.  س.  مانند تمامي آدم هايي كه مرا تا به حال به هيجان آورده اند،‌ بسيار آرام و خاطر جمع است. با طمأنينه سخن مي گويد و گام برمي دارد. بي خيالي «بخصوصي» دارد. كمرنگ است. كمرنگي از نوع كمرنگ هايي كه تنها در دهه شصت و هفتاد ميلادي يافت مي شدند. و انگشتاني كشيده دارد. انگشتاني كه مي توانند صفحه هاي كاغذ را از ميان خويش بلغزانند. كمي برنزه است؛ برنزگي اي كه از نظر من لازم به نظر نمي رسد، اما به كمال او هم لطمه اي وارد نخواهد كرد.

من و س. همديگر را پيدا كرديم. او زودتر مرا پيدا كرد. او، در هيآت يك ناجي ظاهر شد. مانند كسي كه تكه كاغذي را هنگام دست دادن با تو به تو دهد و رويش جمله ي رمزي را نوشته باشد كه تنها تو انتظارش را داري. س. مرا پيدا كرد. من عادت دارم هر جا كه مي روم امثال س. را پيدا  كنم. آن ها هم مرا شناسايي مي كنند. خيلي زودتر از آن كه برايم انتظار محسوس شود، س. ها را مي يابم. اولين خصوصيت بارز س. ها اين است كه برايشان سن كم من حائز اهميت است.  من آن ها را ياد جوانتر بودن هايشان مي اندازم.  س. ها همه جا هستند و هميشه سعي مي كنند هواي مرا داشته باشند. س. ها حتي از طريق ايميل هم مرا رديابي مي كنند. س. ها حقه هاي ظريفي را به من مي آموزند كه حاصل يك عمر تجربه شان در سيستم هاي بوروكراتيك و آكادميك است. س. ها به من اعتماد مي كنند، آن طور كه انگار هنوز اعتمادشان را به بشريت از دست نداده باشند. حكايت مرد خداي راشامون و آخرين سكانس فيلم. س. ها در اكثر موارد كمرنگ و كشيده هستند. 

من و س. همديگر را اتفاقي پيدا كرديم. سخت است در تهران پيدا كردن كسي.


حفره هايي در طريقه ي فردي زندگي؛


«يكي بلندت مي كند،‌ آن يكي كوتاه...»

يك روز هر دو باهم، يك روز هيچ كدامشان.

«آن ها كه از مادرت مانده...»

يك روز دوتا دوتا، يك روز  چنته ات خالي است.

«آن ها كه مادرت بهت داده، هيچ كارَت نمي كنند.»

يك روز زياده روي مي كني، يك روز در حسرتشان مي سوزي.

«فكر مادرت را از سرت بيرون كن.»

قديم ها سرتاسر عاشقي، اين روزها پياده روي در تنهايي.

«مادرت دست اش بدجور خالي است.»

مواجهات تقسيم شده ي ديروز، امروز بسيط و بي برنامه.

«آن هايي كه مادرت برايت گذاشته، هيچ بلايي سرت نمي آورند.»

يك روز در بند جفتشان هستي، يك روز ذهنت خاليِ خالي.


«دير وقت» ات شده؛


ترك بي سر و صدا،

دوباره بي س‍‍َر و سِر،

دوباره دست به سر.

به درك كه بي سَر و سِر.


نوشته هاي از برحفظِ از رو نخوانده،

نقشه هاي در دل وامانده.

به درك كه وامانده.


چالش ها و دست اندازي ها،

دست بري ها و دست مالي ها،

دست به سري ها، كله خري ها،

چاله ها و دست انداز ها،

بي دست گيري ها،

بي كمك ات به پوست اندازي ها.

به درك كه بي كمك ات به پوست اندازي ها.


تمالك نفس اجباري،

وارسته ي وارسته،

مراحل رشد ناكامل،

سوپرايگوي از بند رسته.


مصاحبت بي شور و شر،

«جواني از ما رميده... هي... رميده...»

سرها به زير، بي حادثه.

به درك كه بي حادثه.

به درك كه بي حادثه.

نه كه چشم بپوشانم ات،

يا پرهيز كنم،

يا كه روزه ات را بگيرم،

تنها «دوز» ات را آورده ام پايين؛

Don't you know that you're toxic?