چرا پوكر دوستان، چرا ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت توسط فمینا
«شاید خیلی چیزها باشد که ازشان ناراضی باشم٬ اما دیگر با منند٬ مثل اینکه باهاشان ازدواج کرده باشم. شاید آدم بیخودی باشم٬ اما همان قدر خودم را دوست دارم که می دانم آب سِن٬ گند و لجن است.»
مرگ قسطی٬ سلین
نه گفتن امر غریبی است٬ وقتی در آن رگه هایی از مازوخیسم دیده شود.
که بگویم حوصله ندارم که چه شود؟ که چندین روز است که «حسنک کجایی»؟ یا هر چه٬ همان بهتر که دلخوش همین ها باشم که می بینی٬ «بهترم حالا» بگویم که حالا خلافش ثابت شود؟
صرف اهمیتش را به خاطر نمی آورم. چند روز است که شیب خط یکسان است، منفی یا مثبت، من به همه چیز مشکوک می شوم. حالا من به واو ها بی اعتنا ام.