مي دانم كارها سخت تر شده اند،
صدايم را تصور كن كه سيماي ديگري از من است.
مي توانم منتظر بمانم... حتي اگر دو هفته شود...
مي دانم كارها سخت تر شده اند،
صدايم را تصور كن كه سيماي ديگري از من است.
مي توانم منتظر بمانم... حتي اگر دو هفته شود...
به من نگاه کرد.
نامم را گفت٬
سوالی پرسید.
از تن فروشی های این روزها
چیزی عایدش نمی شود جز،
جنین های خونی ناکامی در مستراح تابستان.
این خانه ملال من است.
با حمام تنگش که بخار را در پوستم فرو می دهد.
با گل هایی که رشد می کردند در آستانه ی تختم،
که شب ها خواب مار و اژدها ببینم.
این خانه ملال من است...
با روزهای آفتابی اش که حسرت مه و ابر را بر دلم نهاد.
با راهی که از آن به پایان شهر کشیده شده و کوه هایی که
خدا هم نمی داند آن سوترش چیست
بهنر که می روم از آن؛
با نیمه شب هایی که کسی تق تق بر درش می کوبد
بر در نیمه باز همین خانه، داخل نمی شود اما، و با حضور من ناپدید می شود.
بهتر که شب هایم را ازین پستو بیرون بکشم
شب نامه هایم را زیر نور چراغ، بی ترس خواهم نوشت.
زیر سیگاری هایم را خواهم تکاند.
و غبارش به چشم این خانه می رود که ملال من است.
اسباب هایم را می گذارم که به تمامی وداع کنم با آن،
چشمان مصنوعی، سینه هایم، باسنم، سمعکم را،همین جا
بدون کلاه گیس هایم می روم و آلت مصنوعی ام.
این خانه ملال من است،
با دیوااااااری که ریخته است و می توان همسایه ها را هنگام هر کاری دید.
با نفرتی که از شنیده صدای نفس نفس شان محصول می شود.
مانند آغوش یک هم جنس.
خواستنی ... راندنی...
با راندنی که به خواستن بعدی آری می گوید.
این خانه ملال من است.... ملااااال... ملاااااااااااال.....