Puf and Prof.

اي الكسيا بلوچ  چشم آبي كه عكس ات را كنار درياچه اي انداخته اي و موهايت پريشان است در باد؛

كه حوزه علايق ات هيچ به من و به درد جهان نمي خورد و مي داني. كه ادبيات روسي خوانده اي و براي خودت نيمه استادي هستي. مرا به فرزندي قبول مي كني؟ مرا كه  دنيايم دنياي ديگري است، فارسي بلغور مي كنم و هنوز برايم چند نفري مانده اند كه بگذارمشان بروم. كه فكرهايت را به سختي مي فهمم اما بدجور هواي كوچندگي به سرم زده است.

با احترام زمان مند

يك بنيادگراي بالقوه در خيال بمب ها و آغوش ها


«آه بارتلبي! ‌آه بشريت!»

با سپاس از ر.

حالا می فهمم وقتی ن. می گفت: «فلانی! فلانی بوی تو را می دهد» ،‌ یعنی چه.



How many Slaves work for you?