8th.
روزها به اشتباه ترین وجه ممکن گذرانده می شوند.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۰ ساعت توسط فمینا
کنار من نشسته است در تاکسی، خود را رها کرده، از اعتمادش است. فشار وزنش را حس می کنم، به یک سو که همان سوست که من هستم لمیده، چادرش لیز و صاف و بوی ملایم اش... حلقه ی طلایی در انگشت ظریفش، دستان سپیدش آفتاب ندیده، خیالش راحت است به من.
خیالش راحت است به من که خود را رها کرده؟