Mexico - Cake
6.
5.
No matter unwillingly or voluntarily, it seems that I'm excluded.
4.
3.
Commissioning a symphony in C - Ballad of a thin man
«پس
بالاخره به یک جایی رسیده ای، یه نجیب زاده ی اتریشی، کلی دوست و رفیق داری،
با استادا می پری،
همه از قیافه ات خوششون می آد و
همه ی کتابای فیتزجرالد رو خوندی، معروفه که کلی
کتابخونی...
با پولی که می گیری،
می تونی واسه خواهرزاده ات هدیه بخری
تو خیلی خفنی...
فضای کنسرت هال پر جمعیت شده،
یه مداد تو دستته، با احتیاط غریبی وارد اتاق می شی؛
اگرچه هیچ کس نگاهت هم نمی کنه،
اونا مبهوت تو اند.
یادشون رفته حتی نفس بکشند...
نشستی اونجا فکر می کنی به فکر هات،
نه درباره ی چیزهایی که هست، درباره ی چیزهایی که نیست،
نشستی نفست رو می دی تو،
به ندرت زندگی، که اغلب مرگ رو نفس می کشی...
خیلی تلاش می کنی، اما نمی فهمی، انگار یه چیزی اینجا می لنگه، نمی دونی کجای کاره، می دونی؟
یه نفر با دست نشونت می ده، میگه این مال همونه.
وارد اتاق می شی، سرت به کار خودته اما،
باید یه قانونی باشه، علیه رفت و آمد تو، یا باید مجبورت
کنند چوب پنبه تو گوش ات کنی.»
2.
I got my head checked
By a jumbo jet
It wasn't easy
But nothing is
No
Whoohoo
"1.
مجرای ارتباطی دیگری هست که با بستن اش در زندگی کمرنگ تر شوی؟
«چه طور می شود که تو را به نوشته ای تبدیل کرد و از دور، بافاصله خواند؟ با ورودت مبهوت می کنی اتاق را... هر چه شیدایی های من شمارش از دست خارج است به ماندگاری تو کمتر کسی می رسد. اروتیسم از شاکله ی تو پرکشیده و معنا از چهره ی من رخت بربسته، فصل مشترکمان اما باز تن است.»