من از آن سوی مرزها برای تو می نویسم که به مرزها می خندی. تابشان می دهی و تغییرشان. من یاد گرفته ام که با گریه های تو بگریم. شاید غدد اشکی مان به هم وصل باشند. شاید هر چیز دیگر. مثل همیشه گور پدر همه ی این چیز ها دختر. حتما من مدت هاست مرده ام که تو آن جا تنها از روی میز بیفتی و من نباشم که ببوسمت. 

گور پدر همه ی این ها دختر... تو اصالت داری. تو حق آب و گل داری به واژه ی همان. تو همان. همان واقعی هستی. تو کپی رایت داری برای واژه های ویژه ی خودت. گور پدر همه ی این آدم ها دختر. تو. توامان روزها و شب ها هستی. تنها در سه ساعت و نیم تفاوت. حتما من مدت هاست مرده ام که روزها چشم هایت سرخ شوند و ورم کنند. وقتی که خسته می شوی روزها و تنها. چه اهمیتی دارد کسی بگوید دوستت دارم یا نه؟! من از آن سوی مرزهای ندیدنت برایت می نویسم. برای تو که همیشه بودنت تازگی ست.  شاید اما روزی برسد که تو. بدون آن حس لعنتی دلتنگی و تنهایی. برای همیشه. و من. بدون این روزها ی سیاه. برای همیشه. مرزها را به بازی بگیریم و نگرییم باهم. که بخندیم به دیگران. و مسخره کنیم یکدیگر را اگر. کسی. از. ما.  روزی.  از.  روی.  میز. بیفتد. به. زمین. آخ!...اما.  حالا.  چاره ای .جز . مردن . ندارم . تمام می شوم.

دختر!...نگاه کن!... نگاه کن... که غم... درون... که غم درون... که غم درون دیده ام. چگونه قطره ... چگونه قطره قطره... چگونه آب می شود.

              اسیر آفتاب می شوم. اسیر آفتاب می شود.