من شاید در این مورد هیچ حرفی ندارم. معلوم است که

 همیشه پنداشته ام تقصیر من بوده است. چاقویی بود و چشمی.

 چشمی و چاقویی و دختری هشت ساله. فمینیست؟ نه...

 هنوز مانده بود تا یک فمینیست... تنها یک لیبرال... از چشم هم

 خون می آید؟ چرا کسی حرفی نزد در این مورد؟...

دختر در آیینه ننگریست... سال هزار و سیصد و هفتاد و

 هشت؟ جمعه شبی در اردیبهشت... اردیبهشت ...

 پدرم همیشه از شعر بدش می آمد...