آخر شب که من بی مایه می شوم، تنها، ته چت ها سیگار دارند؛

برای تو که نه هیچ چیز دیگر، که تنها اعتماد به نفسم را به باد داده ای،

و من که اسلام را به باد داده ام،

هوف... پوف... پوف...

خرمایی به طمع گوشت تن مرده، تازه ی تازه، با چاشنی ترشیدگی،

در حیاط پشتی میوه های سرو را آتش کشیده،

در سردر دانشکده ندا داده بودند که،

پریسا، هنوز منیت تو، با تو است،

پاسخ من که در نطفه زائید هم،

چیزی مشابه همان بود، ریحان...

چیزی مشابه همان.

و دیشب، در خواب، مرا پذیرفتی، مرا و حرف هایم را

پس از چند ماه و اندی، سکوت.