آخ، مگر معلوم نشده که تو از همه مان بیشتر مهربانی داشتی، چه در کوی، که فحش ها و ضربه ها را می پذیرفتی و چه با او که رفته، وقتی همه در آستانه بودیم، تو در درون با او بودی... و من، که آن قدر پوچی ام را حامله هستم که دیگران را ندیده وا نهم... چه اعلام برائتی دارم؟ من هنوز هم همانم.

من را ببین که، نفهمیدم، من، که نفهمیدم وقتی تو از نوبهار گفتی و از توالی سال های پوچ. روزها اگر همان می ماندند که گله ای نبود دیگر مریم، روزها بدتر می شوند هر روز، حواست هست به من؟... من که در میان خنده ها و تحقیرها خودم را از زیر می کشم بالا، و می گذرانم، باورت می شود؟ می گذرانم. لحظه، مرز تبدیل خنده و گریه  است. آذر که زود می گذرد بهانه است، می دانی.

And so it is
Just like you said it would be
Life goes easy on me
Most of the time