two aspects of the same thing
1.امروز، وقتی داشتی تلویزیون نگاه می کردی، تصور کردی من در حال حرف زدن با تو هستم. که داستانی را برایت تعریف می کنم. بعد فهمیدی تمامش خیال بوده است. تو در خانه تنها بودی. مانند تمام روزهای نکبت که من به دانشکده و جاهای دیگر می روم. که تو می مانی و یک خانه ی پر از بی حوصلگی. بعد دفترت را که تازه خریدی باز کردی. با دست های خنکت برایم نوشتی. نوشتی که «دلت برایم پرکشیده.» شب، وقتی من بازگشتم. نوشته ات را به من نشان دادی. اما من چه داشتم که بگویم؟
2.باور کنید وقتی در حال چرند گفتن هستم چیزی درونی به من ندا می دهد. مثل امروز، در حلقه، که کسی در درونم می گفت: پریسا! بیشتر ادامه نده. فهمیده اند که داری چرت و پرت می گویی... که جمله هایت فعل و فاعل ندارند... که ذهنت پرت چیزهای دیگری است که آن چیزها هیچ گاه به تو نخواهند اندیشید...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۸ ساعت توسط فمینا