نقطه ها را... نقطه ها را... خدا را نقطه ها را...
غم. پایانی برای تمام نقطه ها. با عینک و بی عینک...
چشم های سرخ و ورم کرده... لخته ی خون در آن ها... در امتداد سال های نهصد و سی و سه.
چاقو خوردن... چاقو... در چشم... در چشم... و مغز نوزادان کباب شده. مغز کباب شده ی نوزادان.
بی نقطه... با نقطه... خدا را... خدا را... خدا را نقطه ها را... نگاه... نگاه.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۶ ساعت توسط فمینا
|