پریسا نامه

1.یک راه مهم برای رهایی از دست تقدسات و امور کاریزمایی و باقی مزخرفات این است که شورشان را در بیاوریم،  در این مورد نظام های فاشیستی معمولا همسو با این جنبش رهایی بخش حرکت می­کنند.

3. احساس کردم امروز برای اولین­بار که زمان باید متوقف شود و همه چیز در اوج پایان یابد.

2. فکر می­کنم در سیستم کلی من با خانواده ام  رخنه ی عمیقی ایجاد شده­است، به طور عجیبی سیستم های ایشان باهم Match است، انگار تکه های پازل باشند! حق را به یکدیگر می­دهند که آن گاه عمیقا حس می­کنم درک نمی­شوم، این توجیه اخیر بسیار برایم کمک کننده بوده است. در هر صورت من همیشه "آدم بده" هستم.

4. چه قدر مزخرف می تواند باشد جدا کردن عده ای به اصطلاح استعداد درخشان از دیگران و سپس پرتاب کردن آن ها در میان دیگران، خیلی پوچ و حتی سیزیف وار است! و بدتر از آن اعتماد به نفس های کاذبی است که به همان آدم های پرتاب شده در جمع می­دهند!

vertigo

از قضا این دستگاه گوشت و خون و عصب مشکلاتی

برایش پیش آمده... مثل مست ها تلو تلو می خورد تمامیتش.

شبانه کمر می بندد به لرزیدن و تب کردن...

گاهی مسیر چشمانم را گم می کنم! گاهی مسیر خود را.

گاهی مسیر را. گاهی خود را!... نه.انگار همیشه خود را...

شاید یائسه شده ام! شاید در همین روزها باید شوم...

شاید دیگر بس است جنگ و درد و خونریزی... شاید پناهنده

شده ام... گاهی پناهنده می شدم. گاهی برازنده...

شبیخون ها تمام شده. شمشیر ها در غلاف است.

فدای چاک پیراهن ماهرویان باد/ هزار جامه ی تقوی و خرقه ی پرهیز

نقد

پریسا: بعد از خونه ی مادربزرگه همه پرت رفتند.

فمن نامه!

برای من همیشه یک دختر گزینه ی مناسب تری از

 یک پسر بوده است. حالا هر کاری که می خواهد باشد!

فمینا نامه

می توانم یک سال منتظر کسی بمانم و در یک

 هفته اقامتش در این حوالی تهران را ترک گویم.

 می توانم برای کسی دلتنگ شوم و هیچ بخشی

 از زندگی من را اشغال نکند. می توانم خاتمه

دهم با یک تیغ زیبا و براق به همه چیز و شاید

 نه این بار انگار نمی توانم... فقط چند خراش...

 فقط کمی درد برای ارضای مازوخیستیک...

 آنهم شاید شبیه سازی شده ی اصلش

باشد... این روزها هیچ کس هیچ چیزی

نمی گوید... من مانده ام و حوضی که در آن

 آب نیست که هیچ وقت نبوده فقط حروفی

لزج و چسبیده به هم در آب باتلاق وارش

شناور است.

At night I trip without you, and hope I don't wake up
'Cause waking up without you is like drinking from an empty cup

تقصیر

من شاید در این مورد هیچ حرفی ندارم. معلوم است که

 همیشه پنداشته ام تقصیر من بوده است. چاقویی بود و چشمی.

 چشمی و چاقویی و دختری هشت ساله. فمینیست؟ نه...

 هنوز مانده بود تا یک فمینیست... تنها یک لیبرال... از چشم هم

 خون می آید؟ چرا کسی حرفی نزد در این مورد؟...

دختر در آیینه ننگریست... سال هزار و سیصد و هفتاد و

 هشت؟ جمعه شبی در اردیبهشت... اردیبهشت ...

 پدرم همیشه از شعر بدش می آمد...

فمینا نامه

ماری جوانا شاید مرا به همان جایی برد که خدا دستش از آن کوتاه است.