مشروط        بن بست       دانشگاه      سیاه      سیاه     سیاه

زندگی          شانس          اخراج         عمیق    عمیق     عمیق

نوار               چرخ           چرخ             عدم        عدم      عدم

سکوت           خشک        غم            نگاه          نگاه       نگاه

حواست هست به من؟

    نگاه اول: نگاه که می کنم به همه چیز، می بینم همین طور دور می زنند و از نو ساخته می شوند تمامشان... مثل محور سینوسی بالا و پایین می روند ... مثل دیواره ی رحم که ساخته می شود هر ماه برای اتفاق ها ، و اتفاق ها که نیفتد آن گاه دیواره اش با درد و خون و آه تراشیده می شود...

     نگاه دوم: زندگیم ساخته می شود از بن... از اساس... با حرف های  م  ی  ر  ا ... به همین سادگی... پرواز می کنم یا سقوط فرقی هم نمی کند. دست کم یکنواخت ادامه نخواهم داد.

    نگاه سوم: این واژگان از دایره المعارف شیطان از آمبروزیروس برایم جالب هستند:

·        ایدئولوژیک: کسی که ایدئولوژی اش این اشتباه را دارد که با ایدئولوژی تو مخالف است.

·        انقلاب: تغییر خشونت آمیز شکل یک حکومت مزخرف و احتمالا با حفظ محتوای آن.

·        دوشیزه: لقبی که به وسیله ی آن زنان مجرد را داغ می کنیم تا به اطلاع همگان برسانیم که این اجناس هنوز در بازار فروش موجود هستند.

·        سیاست: وسیله ی کسب درآمد بخش فاسد طبقه ی جنایتکار جامعه.

·        فهمیده: کسی که برای ابتلا به عفونت عقاید ما مستعد است.

·        سرمایه: چیزی که برای یک آنارشیست آتش قابلمه غذا میز کارد و چنگال به ارمغان می آورد، سهم خود او بدگویی قبل از غذاست.

  نگاه آخر: در کلاس  دکتر ناصر فکوهی تمام  راه ها به غیبت خوردن دانشجو ها ختم می شود.

هه!

جه توهمی! پرویز یاحقی تمام آثار خود را به صداو سیمای جمهوری اسلامی ایران واگذار کرد...

در ته دریا

همان خدا می داند که امروز شما چه مرگتان است. اما من... من... آی... سرم درد می کند تا مغز و کله... نمی تونم برم دنبال گله... می دانید که؟  می دانید که از پشت کوه آمده ام ... از پشت همان کوه های البرز لعنتی... همان ها که همه را از هم می گیرند... همه ی رطوبت را از هم ی آن طرفی ها... همه ی آدم های دوست داشتنی دیگران را از دیگران... و آن وقت حقیرانه از میان سیم های طویل و باریک  نواهایی را به هم می رسانند که بگویند: بله! ... من هستم ، دور اما نه آن قدر ها... چون صدایم را می توانی بشنوی... و شاید اگر می گریند در آن سوی سیم دیگران بپندارند که می خندند - یک بار هم چنین شد که مادرم می پنداشت من گریه می کنم اما می خندیدم- که من باز هم سرم تا خود مغز و کله ام درد می کند... (یا می گیرد! نمی دانم!) و می دانید که؟ می دانید که نامی که خاندان ما را به آن می خوانند دقیقا" همین جمله می شود: کسانی که سرشان تا خود مغز و کله به غایت درد می کند و توان رفتن به دنبال گله را گاهی ندارند... گاهی دارند... گاهی هم اهمیتی نمی دهند. نمی دانستید؟  ببینید چه خوب می خواهم به اصالتم بازگردم... شما هم بازگردید خوش می گذرد... نباشید این طور که ندانید چرا نام خانوادگیتان مثنی است... جمع است... مفرد است... نباشید این طور که "می گم بهت!" ... که کمربندتان را در بیاورید و آی! سرم درد می کند... که کبود و بنفش و خاکستری... شاید هم چیزی میان آن دو که چشمتان تفاوتش را تمیز دهد.که" جیغ بنفش می کشد غار کبودی که می دود". و "مارش هستی که می کوبد" و می کوبد و می کوبد.... کجایی آقای هوشنگ ایرانی که بگویی اکنون به تو می اندیشم ... به تو ها می اندیشم... اما من می گویم سرمای سگی نفوذ می کند حتی از پشت دستکش های مشکی... و من سردم نیست اما دست هایم سرد است... اینک همان: " چرا همیشه مرا در ته دریا نگاه می داری؟"...

نخست

این اولین نوشته ی من است. در پی استحاله ای نوین می خواهم دروغی دیگر بگویم و توهمی بسازم از شخصیت جدیدم تا کسی نداند که هستم و چه ها کرده ام.