دانشکده خالی و ملول

عکس هایی خونین بر در و دیوار

بغضی که جای اشک، در خود «چرک» دارد...

مثل بدبخت ها٬ نه اس ام اس... نه فیس بوک... هیچ خبری از هیچ جا نداریم. 

به ش. الف.

راه که می روی انگار «مرکز ثقل اتاق را تغییر می دهی.»

آرام تر راه برو تا سیرتر نگاهت کنم. آهنگ صدایت را بیهوده در فضا پخش مکن.

حیف است... حرامش می کنی... آرام باش تا همان بمانی که هستی... هیچ  چیز نباید تو را عوض کند.

ترس گمشدنت را بگو مرا رها کند.  ترس گم شدنت در جایی... خاطره ای... خاکی...

توان گذشتن از تو را، باید بیابم به زودی...  آن وقت...  آسوده، می بردمت از زمان حال، به مکانی در گذشته ها...

فکرم را، از زیر یوغ همه جایی ات، بیرون می کشیدم. دشنام می دادمت... فراموش می شدی... اما،

حالا که این ها تصور است، آرام تر راه برو تا سیرتر نگاهت کنم... عطرت را بیهوده در فضا پخش مکن.

حیف است، حرامش می کنی...

نفست را که باید روی صورتم حس شود، چهره ات را که باید تنها تکه ای از آن را در تاریکی شب دید - و آن هم از سر همه زیاد است.- ... حرامشان می کنی، حیف است... خودت را حبس کن... جایی که هیچ کس نشانه ای از حضورت را حس نکند... 

دلشان می خواهدت...

حیف است...

به کسی که حالش خوبٍ خوب است.

خیال می کنی نمی دانم چه می گذرد... خیال می کنی نمی دانم  که  سکوت می کنی... حفره ای که من باید پرش می کردم اما نشد و نخواستم... خیال می کنی غمت را می شود ندید. تنهایی هایت را. دلت نمی ترکد ؟  دوستانی که هستند برایت٬ و من٬ بدترین همراه تو هستم با لبخند هایی از جنس فریب تا دلت خوش باشد. خیالی می کنی نمی دانم چیزهایی هست که من نمی دانم. حرف هایی که رویش خاک ریخته ای تا بیرون نیاید و همان جا بمیرد... اما  جان می کند زیر خاک و نمی میرد. یک جان کندن ابدی... چه خیال کرده ای با خود؟ اشکِ در آستانه٬ با خود حمل می کنی؟  می دانم... تمامش را می دانم... از دست من کاری بر می آید؟ این موقع ها٬ ناتوان ترین فرد زمین می شوم. و بدجنس ترینش برای تو. تو که صبورترینی و صبرت تلخی ای دارد که با شوری اشک آمیخته.

همه چیز تمام شده است٬ باران بند آمده٬ باد تمام شده و تو تمام شده ای...

من مانده ام. نیازم مانده است٬ خانه ایستاده است٬ فضا ایستاده است.

شب بی صداست٬ خیابان ساکت است٬ داستان ساکت است.

تو تمام شده ای ... تو فتح شده ای... تو تمام شده ای...

 

من مدت هاست که پیر شده ام. سازگار و معتدل. نه جوگیر می شوم و نه برانگیخته...

در دانشکده، امروز، برای باری دیگر به من ثابت شد که هیچ همفکری ندارم. دانشجویان وحشی دانشکده ی ما، انگار می خواهند انتقام هر نظام مردسالار و فاشیستی را از فرد بی گناهی بگیرند که تنها آمده درباره ی نگاه مطبوعات به زنان فبلمساز  صحبت کند، کمااینکه  هیچ گاه، هیچ کدامشان نمی توانند تشخیص دهند دقیقا دشمنانشان چه کسانی هستند و از چه کسانی باید حمایت کنند.



من مانند متنی هستم که در اختیار تو گذارده می شوم تا به اجرا در بیایم... مرا به جریان می نهی... وامی داری ام به خنکی و روانی... مرا بخوان... مرا بخوان...