عکس هایی خونین بر در و دیوار
بغضی که جای اشک، در خود «چرک» دارد...
عکس هایی خونین بر در و دیوار
بغضی که جای اشک، در خود «چرک» دارد...
آرام تر راه برو تا سیرتر نگاهت کنم. آهنگ صدایت را بیهوده در فضا پخش مکن.
حیف است... حرامش می کنی... آرام باش تا همان بمانی که هستی... هیچ چیز نباید تو را عوض کند.
ترس گمشدنت را بگو مرا رها کند. ترس گم شدنت در جایی... خاطره ای... خاکی...
توان گذشتن از تو را، باید بیابم به زودی... آن وقت... آسوده، می بردمت از زمان حال، به مکانی در گذشته ها...
فکرم را، از زیر یوغ همه جایی ات، بیرون می کشیدم. دشنام می دادمت... فراموش می شدی... اما،
حالا که این ها تصور است، آرام تر راه برو تا سیرتر نگاهت کنم... عطرت را بیهوده در فضا پخش مکن.
حیف است، حرامش می کنی...
نفست را که باید روی صورتم حس شود، چهره ات را که باید تنها تکه ای از آن را در تاریکی شب دید - و آن هم از سر همه زیاد است.- ... حرامشان می کنی، حیف است... خودت را حبس کن... جایی که هیچ کس نشانه ای از حضورت را حس نکند...
دلشان می خواهدت...
حیف است...
من مانده ام. نیازم مانده است٬ خانه ایستاده است٬ فضا ایستاده است.
شب بی صداست٬ خیابان ساکت است٬ داستان ساکت است.
تو تمام شده ای ... تو فتح شده ای... تو تمام شده ای...