کسی پیدا شد که حوصله نداشت ایراد بگیرد. کسی پیدا شد که گم شده­بود. کسی پیدا شد که معتقد بود غیر ممکن است فردی در عمرش حداقل یک بار عمل خود­ارضایی را انجام نداده­باشد. کسی پیدا شد که حرف­ها را نصفه-نیمه گوش می­داد. که تالار وحدت را نچسپاند وقتی هجده روز از ماه گذشته بود. کسی پیدا شد تا هفت­ تیر به صرف چای. کسی آمد که نبود سابقا. کسی پیدا شد با این که کسی دیگر دیر رسیده­بود. پیدا شد که پیدا شود، که زندگی رنگ پیدایی به روی خود ببیند. که بدانند زندگی بدون پیدایی چه پوچ است.

  کسی پیدا شد بعد­ها برای وقتی که کسی دیگر فلش را گم کرد، که بگوید عیبی ندارد پیدایش نکردی، که بگوید پیدا می شود. برای روز هایی که باد می آید، که بزرگ کند کوچکتر­ها را که؛ ببین دارد باد می آید! ببین من پیدا شده­هه هستم، پس بزرگ شو... بزرگ شو... کسی پیدا شد که به تمامیت کسی دیگر آسیب برساند. تاب بخور... جلو... عقب... جلو... عقب...

  کسی پیدا شد که سابقا پیدا شدنی بود اما به غایت دست­نیافتنی. قفسه­ی سینه­ی کسی دیگر درد می­کند.

   ببخشید از دور نمی­بینمتان. بیا چای بخوریم. بیا کتاب بخوانم برایت. بیا راهت می­دهم به اینجا. بیا برویم حالا که پنج ماهش است. من مخالف سقط جنین هستم. اسمش فرود است. نه فرود سیاوش، فرود کسی دیگر. در شهری از شهر های شمالی وقتی گریه می­کرد با ریتم " تو تمام آن چیزی هستی که نیاز دارم". بگذار گاهی در خودم باشم. بگذار تمامیتم حفظ شود. کاش پسر بودم یک بار دیگر.

 

این نوشته کپی­رایت دارد که من آن را شکسته­ام:

 " و من کنار خواهم­ زد ماه لعنتی را که حجاب و دیوار شده­است و در آرزوی بوسیدن دوباره­ات دارم جان می­دهم... رسما... از آخرین باری که بوسیدمت هفته ها و روزها می­گذرد (دقت کرده ای؟) و شما نبوس جیگر خسته می شی. شما رک باش و بگو:" تا اطلاع ثانوی از من اعترافی در مورد احساساتم نخواهی شنید." و چه قدر خواستنی هستی تو دختر...

... تغییر کرده­ام کاملا... کاملا آماده­ام برای ایثار، برای فدا شدن، برای عمل کردن که اگر تا الان حرفش را می­زدم حالا رسما حاضرم خودم را غرق تو کنم... خودم را زیر پایت می­اندازم تا از رویم رد شوی... اما الان در آستانه­ام و کسی را که می­بینی بی­شک یکپارچه دوست داشتن است... احساس می­کنم خیلی هیجان انگیز است دوباره دل تو را بدست آوردن و برای همیشه نمی­گذارم دیگر دستم را رها کنی مثل توی خوابم... چه قدر تو خوبی دختر... "خوب"....".

 

دلم رخت شور خانه است. موش مرده را چرا له می کنی؟

با پایت که کفش های بزرگ آن را پوشانده، وزنت را ­گذاشتی رویش و صدای تنگ استخوان هایش که ­شکست را نمی­­شنوم، دور ایستاده ام. مثل همیشه دور، همان بهتر. باید هفت قدم برداری تا نجاست پاک شود. شاید هم کفشت باید هفت قدم بردارد تا نجاستش پاک شود...تا هفت می شمارم از اینجا تا هفت قدم دور تر از من دور شو. موش که مرده بود، له کردن نداشت.

ای سنگ شیشه!  ای معشوقه­ی ظریف تراش داده شده! سرنیزه یا اسکنه فرقی نمی­کند... با انگشتانم می­پیمایم سطح را. ابزار باش برایم... ابزار... بگذار لمس کنمت با انگشتانم... بگذار. ژست می­گیرد تا عکس بگیرم از او. لبخند بزن عشق من... لبخند گشاد گشاد...آن طور نه... بپوشان سینه های لعنتی ات را. حالا کمی عقب تر... هفت قدم. تمام می شود همه چیز. مکانی خواهد بود برای وقتی که خسته ایم. که قهوه بخوریم در آن، و بخوابیم باهم. تنها هفت قدم به عقب بردار.

لعنتی مادر(...)! می گویم هفت قدم. پاهای کثیفت را بلند کن از رویش. چرا همیشه این قدر تنها بودم در درک شدن. دست از سرم برداشته بودند آن خنگ ها سابقا. حالا گرفتار شده­ام دوباره. خسته­ام کردید... می­دانی که پشیزی ارزش قائل نیستم برای حرف هایت. تنها جسمت را می­خواهم. جسمت. تنها نشانه ات بر روی زمین. حالا هفت قدم را آرام بردار عشق من... آرام... یک... دو... سه... چهار...پنج... شش... لعنتی... لعنتی خواستنی...