کسی پیدا شد که حوصله نداشت ایراد بگیرد. کسی پیدا شد که گم شدهبود. کسی پیدا شد که معتقد بود غیر ممکن است فردی در عمرش حداقل یک بار عمل خودارضایی را انجام ندادهباشد. کسی پیدا شد که حرفها را نصفه-نیمه گوش میداد. که تالار وحدت را نچسپاند وقتی هجده روز از ماه گذشته بود. کسی پیدا شد تا هفت تیر به صرف چای. کسی آمد که نبود سابقا. کسی پیدا شد با این که کسی دیگر دیر رسیدهبود. پیدا شد که پیدا شود، که زندگی رنگ پیدایی به روی خود ببیند. که بدانند زندگی بدون پیدایی چه پوچ است.
کسی پیدا شد بعدها برای وقتی که کسی دیگر فلش را گم کرد، که بگوید عیبی ندارد پیدایش نکردی، که بگوید پیدا می شود. برای روز هایی که باد می آید، که بزرگ کند کوچکترها را که؛ ببین دارد باد می آید! ببین من پیدا شدههه هستم، پس بزرگ شو... بزرگ شو... کسی پیدا شد که به تمامیت کسی دیگر آسیب برساند. تاب بخور... جلو... عقب... جلو... عقب...
کسی پیدا شد که سابقا پیدا شدنی بود اما به غایت دستنیافتنی. قفسهی سینهی کسی دیگر درد میکند.
ببخشید از دور نمیبینمتان. بیا چای بخوریم. بیا کتاب بخوانم برایت. بیا راهت میدهم به اینجا. بیا برویم حالا که پنج ماهش است. من مخالف سقط جنین هستم. اسمش فرود است. نه فرود سیاوش، فرود کسی دیگر. در شهری از شهر های شمالی وقتی گریه میکرد با ریتم " تو تمام آن چیزی هستی که نیاز دارم". بگذار گاهی در خودم باشم. بگذار تمامیتم حفظ شود. کاش پسر بودم یک بار دیگر.