تبليغاتX
ستانه

ستانه

به نحوی از انحاء...

به نحوی از انحاء...

به نحوی از انحاء...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت   توسط فمینا 

شده گاهی یکشنبه ها هم تعطیل باشد؟

این روزها گند همه چیز در آمده.

"ببین چه قدر لاغر شده..."

شما حرف بزن... ادامه بده... سوال بپرس از استاد... من گوش می کنم.

فقط آن طور نخند که همیشه می خندی...

"شما چه طور، اگر جای من بودید؟"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت   توسط فمینا 

به درک که در بازی راهی ندارم.

من، حتی اگر در بازی شما نباشم،

در بازی خودم، با اسلحه های کمری،

به آلت تان نشانه خواهم رفت.

من،  هستم و نیستم.

من، نا بازیگر بازی شما، بازی خورده ام از نظاره گری.

پس، فحش و ناسزای مرا بپذیرید.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت   توسط فمینا 

همیشه چیزی هست در خانه که نیم سوز باشد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت   توسط فمینا 

با جماعتی از ماندگان، باز هم من ناتوان ترینشان هستم.
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت   توسط فمینا 

اين رنگ ها كه مي بيني، همه شان قبلا كبود بوده اند.


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت   توسط فمینا 

اي Christian Bale!

از the machinist و the prestige  گرفته تا I'm not there و batman شواليه تاريكي...


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت   توسط فمینا 

خط دفم بهتر شده است، قسم می خورم.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت   توسط فمینا 

من اینجا پشت ردیف کتاب ها، تو،

هیچ کدام برایت جالب نیست؟

این کتاب ها را دوست نداری؟

حتی نمی خواهی نگاهی بهشان بیندازی؟ نزدیک شدن که ضرری ندارد،

نمی خواهی از جلوشان رد شوی؟



+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت   توسط فمینا 

امروز، صورت من، کنده چوبی شده بود که چهار حفره ی عمیق و سیاه در آن قرار داشت.
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت   توسط فمینا 

نه کسی می تواند، نه کسی می خواهد.

خواب بد، جفت روز بد است. بی مفر.

دفی که دست بر آن نمی برم برای یک ماه.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت   توسط فمینا 

نه اروس، نه آنها، نه شهریور، تنها خودت.
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت   توسط فمینا 

من از همه تان کثافت ترم،

من، روزانه هزازان تن، چرک و خون و شاش و گه،

از منافذ بدنم خارج می کنم.

تو، که پاکی و مهربان،

که حتی شبدر هم دود می کنی،

من به صراحت تو لاس نمی زنم.

تو، که بدبوترین دروغگوی تهران هستی،

شاهدان عینی ام، با چشمان مسلح،

خیانت های خرد و کلانت را به سمع و بصرم رسانده اند...

من، ناتوان ترین دختر این اتاق، در خندیدن

با جماعتی از ماندگان که همه شبیه هم اند.

تو که یکی از آن هایی... تو که یکی از آنهایی...

اینجا، حصار خود ساخته ی من را، خالقم هم نمی تواند بشکند.

میان من و او، بیش از دو قوس رگ فاصله است.

حالا، عشق من!

من پروبلماتیک تر هستم یا ا.س؟


+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت   توسط فمینا 

حقیقت، در هر لحظه

چهار جمله است که،

سه جمله اش را

تنها وقتی بالا باشی، حس می کنی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت   توسط فمینا