تبليغاتX
ستانه

ستانه

دیروز نیرهای امنیتی مراکز اصلی شهر را کنترل می کردند. نزدیکان من، روایت های دردناکی از میدان انقلاب، جمالزاده، اطراف آزادی و کارگر داشتند. در آزادی، مردم را به کوچه های فرعی هدایت می کردند و به ضرب و شتم و حمله با گازهای اشک آور می پرداختند.  نیروهای ضدشورش از رفتن مردم عادی و عابران پیاده هم به میدان انقلاب جلوگیری می کردند. در خیابان کریمخان، کنار پارک بهجت آباد، سه وانت که پشتش پر از نیروهای لباس شخصی بودند به ارعاب مردم پرداختند. پس از آن،  چند لباس شخصی  نقش هدایت ماشین ها به سمتی غیر از مسیر ولیعصر را به عهده گرفتند.  این حس به سراغ انسان  می آمد که نیروهای لباس شخصی باتوم به دست، ماموران راهنمایی رانندگی، مامور نیروی انتظامی و خلاصه مامور کنترل رفت و آمد عابران پیاده هم هستند. در میدان ولیعصر برخورد آن ها آن قدر وحشیانه بود که عده ی بسیاری از مردم از ترس به داخل جوی های آب افتادند. اما اتفاقا، این ها روایت های بی خشونت قضیه است. در آزادی، مردم زخمی حتی روی زمین افتاده بودند و کسی نمی دانست، مرده اند یا زنده. بی بی سی امروز صبح گزارش داد که 19 نفر در بیمارستان ها کشته شده اند.

از طرفی دیگر، سایت قلم، گزارشی مبنی بر زخمیان و ... از نواحی مختلف تهران نداده است. بیانیه ی موسوی هم اشاره ی خاصی بدان ها ندارد، موسوی همان طور که قلم این موضوع را اعلام نکرده است،  درمیان مردم حضور نداشت، اما خبرگذاری ها خلاف این را گزارش کرده اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت   توسط فمینا 

دانشکده خالی و ملول

عکس هایی خونین بر در و دیوار

بغضی که جای اشک، در خود «چرک» دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت   توسط فمینا 

در  راهپیمایی امروز، نوشته ای بر روی کاغذ به دست مردم داده شد که توسط یکی از دانشجویان دستگیر شده در حمله به کوی دانشگاه نوشته شده بود... باید آن را بخوانید تا بفهمید من چه حسی دارم. وحشیانه ترین شکنجه ها و تحقیرها را به دانشجویان اعمال کرده بودند، حتی فکر کردن به اینکه با انسان هایی این طور رفتار کنند آزار دهنده است... سعی می کنم لینکش را در اینترنت پیدا کنم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت   توسط فمینا 

با تابستانی که هیچ وقت شروع نمی شود.

کشته ها در کوی٬ بازمانده ها با درهای شکسته...

تظاهراتی که مسالمت آمیزانه هیچ نامی از هیچ کدام نبرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت   توسط فمینا  | 

مثل بدبخت ها٬ نه اس ام اس... نه فیس بوک... هیچ خبری از هیچ جا نداریم. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت   توسط فمینا 

راه که می روی انگار «مرکز ثقل اتاق را تغییر می دهی.»

آرام تر راه برو تا سیرتر نگاهت کنم. آهنگ صدایت را بیهوده در فضا پخش مکن.

حیف است... حرامش می کنی... آرام باش تا همان بمانی که هستی... هیچ  چیز نباید تو را عوض کند.

ترس گمشدنت را بگو مرا رها کند.  ترس گم شدنت در جایی... خاطره ای... خاکی...

توان گذشتن از تو را، باید بیابم به زودی...  آن وقت...  آسوده، می بردمت از زمان حال، به مکانی در گذشته ها...

فکرم را، از زیر یوغ همه جایی ات، بیرون می کشیدم. دشنام می دادمت... فراموش می شدی... اما،

حالا که این ها تصور است، آرام تر راه برو تا سیرتر نگاهت کنم... عطرت را بیهوده در فضا پخش مکن.

حیف است، حرامش می کنی...

نفست را که باید روی صورتم حس شود، چهره ات را که باید تنها تکه ای از آن را در تاریکی شب دید - و آن هم از سر همه زیاد است.- ... حرامشان می کنی، حیف است... خودت را حبس کن... جایی که هیچ کس نشانه ای از حضورت را حس نکند... 

دلشان می خواهدت...

حیف است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت   توسط فمینا 

خیال می کنی نمی دانم چه می گذرد... خیال می کنی نمی دانم  که  سکوت می کنی... حفره ای که من باید پرش می کردم اما نشد و نخواستم... خیال می کنی غمت را می شود ندید. تنهایی هایت را. دلت نمی ترکد ؟  دوستانی که هستند برایت٬ و من٬ بدترین همراه تو هستم با لبخند هایی از جنس فریب تا دلت خوش باشد. خیالی می کنی نمی دانم چیزهایی هست که من نمی دانم. حرف هایی که رویش خاک ریخته ای تا بیرون نیاید و همان جا بمیرد... اما  جان می کند زیر خاک و نمی میرد. یک جان کندن ابدی... چه خیال کرده ای با خود؟ اشکِ در آستانه٬ با خود حمل می کنی؟  می دانم... تمامش را می دانم... از دست من کاری بر می آید؟ این موقع ها٬ ناتوان ترین فرد زمین می شوم. و بدجنس ترینش برای تو. تو که صبورترینی و صبرت تلخی ای دارد که با شوری اشک آمیخته.
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت   توسط فمینا 

همه چیز تمام شده است٬ باران بند آمده٬ باد تمام شده و تو تمام شده ای...

من مانده ام. نیازم مانده است٬ خانه ایستاده است٬ فضا ایستاده است.

شب بی صداست٬ خیابان ساکت است٬ داستان ساکت است.

تو تمام شده ای ... تو فتح شده ای... تو تمام شده ای...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت   توسط فمینا 

من مدت هاست که پیر شده ام. سازگار و معتدل. نه جوگیر می شوم و نه برانگیخته...
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت   توسط فمینا 

در دانشکده، امروز، برای باری دیگر به من ثابت شد که هیچ همفکری ندارم. دانشجویان وحشی دانشکده ی ما، انگار می خواهند انتقام هر نظام مردسالار و فاشیستی را از فرد بی گناهی بگیرند که تنها آمده درباره ی نگاه مطبوعات به زنان فبلمساز  صحبت کند، کمااینکه  هیچ گاه، هیچ کدامشان نمی توانند تشخیص دهند دقیقا دشمنانشان چه کسانی هستند و از چه کسانی باید حمایت کنند.



+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت   توسط فمینا 

من مانند متنی هستم که در اختیار تو گذارده می شوم تا به اجرا در بیایم... مرا به جریان می نهی... وامی داری ام به خنکی و روانی... مرا بخوان... مرا بخوان...

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت   توسط فمینا