تبليغاتX
ستانه

ستانه

من بی شک آدمی دروغگو پرور و پررو پرور هستم.  اکثریت اطرافیان من هیچ بویی از شعور و ادراکیات انسانی نبرده اند کما اینکه باقی آن ها هم در مقابل مهربانی و لبخندهای من رفتارشان بدتر می شود که بهتر نمی شود. وحشتناک تر از همه این که من با سازگاری ام با همه ی این موارد تمام تقصیر ها را از آن خودم می کنم.

درین زمانه رفیقی که خالی از خلل است.... 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت   توسط فمینا 

تمام ناسزا های زشت و رکیک در اصطلاح ناموسی خوانده می شود. چیزهایی که در زناشویی اتفاق می افتد و مطمئنا وقتی در جایگاه خودش باشد  دلپذیر هم تلقی خواهد شد.  در فرهنگ  پدرسالار عامیانه ی ما که بی شک فحش ها را هم در بر می گیرد برای ناسزا گویی می گوییم همان کاری را با تو خواهم کرد که هر شب با نزدیک ترین فردم انجام می دهم. این فحش ها در عین حال بار تحقیری هم دارند.  به نوعی شاید ابراز و تخلیه ی خشونت باشند. خشونتی که  اگر توسط "جنس"  مونث در همان مفهوم بیولوژیکی اش بیان شود به طرز مضحکی نابه جایگاه خواهد بود. اول به خاطر این که شاید عملا میسر نباشد! دوم اینکه جنس مونث در جهان واقعی ابژه ی این ناسزاها است. یعنی مفعول فعل های استفاده شده در فحش ها.  سوم آن که وقتی نرینه ای نرینه ی دیگر را با این ناسزاها خطاب می کند تمام بارمعنایی آن در این نهفته است که من مقتدرانه و مردانه تو را تا حد دختری که در رختخواب با او این کار ها را می کنم به حقارت کشانده ام. پس این جا برای استفاده ی دختران از همین فحش ها دچار تناقض خواهیم شد. یک دختر شاید به دلیل حضور در همین سیستم و ناآگاهانه از این الفاظ استفاده می کند و شاید هم به دلیلی کاملا عکس این ها. شاید به طور استعاری می خواهد بگوید  همان خشم و حقارتی که روزی فردی بر من وارد آورده است را من بر تو خواهم آورد. همان نقش جنسیتی ای که بر عهده دارم و انجامش می دهم. اینجا مثل این است که فرزندی  در خارج از محیط کار  عابر پیاده ای را همان طور خطاب کند که پدرش او را خطاب می کند با این که از روابط سلطه پدر-فرزندی هیچ سود و قدرتی نمی برد.  
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت   توسط فمینا 

تولدت مبارک. ای کسی که نیستی. تولدت مبارک وقتی تهران باران می بارد و من خیس می شوم. نیمکت خیس است برای نشستن. همان به که نیستی. تولدت را گرامی می دارم برایت. شاید کتابی هم خریدم. که به دستت نمی رسد اما باز خوب است حس خریدنش. نیمکت های خیس و گربه های ساکت ترسو این روزها مرا تعقیب می کنند. به همه بگو می خواهم چند روزی خدا خدا شماران ذکر بگویم. ای روزهای خیس و بارانی و قرمز و آبی سبز فیروزه ای... ای روزهای تهران خاکستری نمناک. ای روزهای درس نخواندن هایت و چشم های آماس کرده برای غم. می خواهم تقلیلت دهم به زیبایی. به مهربانی و دیگر هیچ. همین ها از سرم هم زیاد است. از سر تو هم. شاید.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت   توسط فمینا 

شاید پس از این همه مدت خود را به خریت زدن واقعا خر شده باشم.

آه ای پینوکیو. ای پینوکیوی عزیز! هیچ گاه بیش از این نمی فهمیدمت.

شاید از این روزها که می گذرد. در درونشان. بسته ای پیدا شود. بسته را بگشایم. ببینم. بگویم خدای من! باورم نمی شود. باورم نمی شود پدر ژپتو  اشتباه نامه فرستاده باشد. پدر ژپتو... ای پدر ژپتو! خیلی می خواهی از دستم خلاص شوی؟ من هم علاقه ی چندانی ندارم. می گذرم از تو. می روم شهر بازی. می گذرم از تو که حتی نردبان هم نیستی برایم. باید از این لجن خودم را بکشم بیرون. آخ! روسری ام گیر کرده. دارم خفه می شوم. گره ی کور خورده و هر چه بکشم بدتر می شود. آخ!... آخ... آخ... چه قدر دنیا سرخش قشنگ تر است.

بیا تو را کار دارم. باید در مورد موضوع مهمی حرف هایم را بخوری. حرف هایم را فرو می کنم در حلقومت. قول بده بالا نیاوری. قول بده از گوش هایت بیرون نیاید.

" من. با این. پیکر چوبی ام. سگم شرف دارد. به. تو.

من با این لبخندم که چاله می اندازد درون صورتم و خاک

دیگر حس عاشقانه ام نمی آید. دیگر هر چه خاک کنی هیچ زیاد نمی شود.

حالا هی درون گونه ام چاله بکن."

هیچ چیز مثل اولش نمی شود. من دلم تنگ شده برای خودم وقتی دروغ می گفتم. من. دماغ چوبی درازم. سگش شرف دارد به. تو.

آن روزها که دود می کردی. دقت نکرده بودی که من. پینوکیو از چوب ساخته شده ام؟ دقت نکردی باید حواست باشد مرا دود نکنی. من سوختم و دود شدم و رفتم به هوا.

آه پدر ژپتو! چرا مرا ساختی و بعد دیگر دوستم نداشتی؟ نمی گویی این ها مرا مسخره می کنند؟ چه کسی دیده است آدم چوبی چالدار؟   گور پدرت. پدر ژپتو. و گور پدر آن حیله گر ها و مکارها و گور پدر فرشته ی مهربان ریاکارت.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت   توسط فمینا  |