درین زمانه رفیقی که خالی از خلل است....
آه ای پینوکیو. ای پینوکیوی عزیز! هیچ گاه بیش از این نمی فهمیدمت.
شاید از این روزها که می گذرد. در درونشان. بسته ای پیدا شود. بسته را بگشایم. ببینم. بگویم خدای من! باورم نمی شود. باورم نمی شود پدر ژپتو اشتباه نامه فرستاده باشد. پدر ژپتو... ای پدر ژپتو! خیلی می خواهی از دستم خلاص شوی؟ من هم علاقه ی چندانی ندارم. می گذرم از تو. می روم شهر بازی. می گذرم از تو که حتی نردبان هم نیستی برایم. باید از این لجن خودم را بکشم بیرون. آخ! روسری ام گیر کرده. دارم خفه می شوم. گره ی کور خورده و هر چه بکشم بدتر می شود. آخ!... آخ... آخ... چه قدر دنیا سرخش قشنگ تر است.
بیا تو را کار دارم. باید در مورد موضوع مهمی حرف هایم را بخوری. حرف هایم را فرو می کنم در حلقومت. قول بده بالا نیاوری. قول بده از گوش هایت بیرون نیاید.
" من. با این. پیکر چوبی ام. سگم شرف دارد. به. تو.
من با این لبخندم که چاله می اندازد درون صورتم و خاک
دیگر حس عاشقانه ام نمی آید. دیگر هر چه خاک کنی هیچ زیاد نمی شود.
حالا هی درون گونه ام چاله بکن."
هیچ چیز مثل اولش نمی شود. من دلم تنگ شده برای خودم وقتی دروغ می گفتم. من. دماغ چوبی درازم. سگش شرف دارد به. تو.
آن روزها که دود می کردی. دقت نکرده بودی که من. پینوکیو از چوب ساخته شده ام؟ دقت نکردی باید حواست باشد مرا دود نکنی. من سوختم و دود شدم و رفتم به هوا.
آه پدر ژپتو! چرا مرا ساختی و بعد دیگر دوستم نداشتی؟ نمی گویی این ها مرا مسخره می کنند؟ چه کسی دیده است آدم چوبی چالدار؟ گور پدرت. پدر ژپتو. و گور پدر آن حیله گر ها و مکارها و گور پدر فرشته ی مهربان ریاکارت.
