چه می شود که تو، هیچ وقت، به من نگاه نمی کنی و من رازم را با خود و چند نفری دیگر حمل می کنم؟
چه می شود که رکود می پیچاندم در دالانی که بد هم نمی گذرد؟
"متوجهی که، می خواهم مکانیسمش را برایم توضیح دهی."
چه می شود که تو، هیچ وقت، به من نگاه نمی کنی و من رازم را با خود و چند نفری دیگر حمل می کنم؟
چه می شود که رکود می پیچاندم در دالانی که بد هم نمی گذرد؟
"متوجهی که، می خواهم مکانیسمش را برایم توضیح دهی."
باورت می شود؟
باورت می شوم؟
2. کتاب "حرف زدن از سکوت"- وحید ولی زاده، احتمالا از آن دست کتاب هایی است که من برایشان سینه چاک می دهم. می توانید از اینجا پیگیر کتاب باشید.
به نحوی از انحاء...
به نحوی از انحاء...
این روزها گند همه چیز در آمده.
"ببین چه قدر لاغر شده..."
شما حرف بزن... ادامه بده... سوال بپرس از استاد... من گوش می کنم.
فقط آن طور نخند که همیشه می خندی...
"شما چه طور، اگر جای من بودید؟"
من، حتی اگر در بازی شما نباشم،
در بازی خودم، با اسلحه های کمری،
به آلت تان نشانه خواهم رفت.
من، هستم و نیستم.
من، نا بازیگر بازی شما، بازی خورده ام از نظاره گری.
پس، فحش و ناسزای مرا بپذیرید.
از the machinist و the prestige گرفته تا I'm not there و batman شواليه تاريكي...
هیچ کدام برایت جالب نیست؟
این کتاب ها را دوست نداری؟
حتی نمی خواهی نگاهی بهشان بیندازی؟ نزدیک شدن که ضرری ندارد،
نمی خواهی از جلوشان رد شوی؟
خواب بد، جفت روز بد است. بی مفر.
دفی که دست بر آن نمی برم برای یک ماه.
من، روزانه هزازان تن، چرک و خون و شاش و گه،
از منافذ بدنم خارج می کنم.
تو، که پاکی و مهربان،
که حتی شبدر هم دود می کنی،
من به صراحت تو لاس نمی زنم.
تو، که بدبوترین دروغگوی تهران هستی،
شاهدان عینی ام، با چشمان مسلح،
خیانت های خرد و کلانت را به سمع و بصرم رسانده اند...
من، ناتوان ترین دختر این اتاق، در خندیدن
با جماعتی از ماندگان که همه شبیه هم اند.
تو که یکی از آن هایی... تو که یکی از آنهایی...
اینجا، حصار خود ساخته ی من را، خالقم هم نمی تواند بشکند.
میان من و او، بیش از دو قوس رگ فاصله است.
حالا، عشق من!
من پروبلماتیک تر هستم یا ا.س؟