تبليغاتX
ستانه

ستانه

خاطره هاي مخدوش؛

همه دستكاري شده،

همه احساساتي.



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط فمینا 

سرباز دلزده از انقلاب!

اينجا باغ فيض است،

دور از چراغ هاي قد كشيده ي پارك گفتگو،

دور از گذرهاي تنگ و تاريك و سرخ پارك شفق.

سرباز بيزار از انقلاب!

سرباز پوتين به پا كرده!

بهار كم مي شود،

با اجسامي در فضا پراكنده،

و تابستان،

در اين يك هفته زودرس شده است،

گرم و نامتعادل.


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط فمینا 

در يك رابطه ي تروماتيك نشدني،

ورزش كنيد و ظرف بشوييد تا فراموش كنيد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت   توسط فمینا 

« زن از بازارِ آميزشِ آزادانه، سرمايه باخته بيرون آيد!»

احمد كسروي - خواهران و دختران ما - 1323


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت   توسط فمینا 

خواب ديدم با اتومبيل پيكان قراضه اي كه مال پدرم است به سمت ر. مي روم. همه چيز حاكي از مهارت من در رانندگي است تا اين كه به ميدان صنعت مي رسم. در ميدان صنعت هنگام چرخيدن كنترل ماشين را از دست مي دهم و ماشين مي غلتد و برعكس مي شود. من همان جا اتومبيل را رها مي كنم و به يك دستشويي عمومي مي روم. آن جا تمام دوستانم هستند، من در راهروها قدم مي زنم و منتظرشان هستم. تا اين كه يك خرس بزرگ عروسكي و يك موجود آبي با زائده اي روي سرش را مي بينم در حال حرف زدن. اولي از دومي مي پرسد:

- Is there any chance here for me to get some money or dance?

و دومي پاسخ مي دهد:

- You wouldn't need them here.

و به فارسي ادامه مي دهد:

سوپرايگو و ايد كار ات را راه مي اندازند!

و من انگار كه لطيفه ي ظريف و خنده داري را شنيده باشم، از شدت خنده به خود مي پيچم و خم و راست مي شوم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت   توسط فمینا 

باهم رفيق ايم،

با ايده تخمي هاي خفته-تنبل چپ ام،

و محافظه كاري سازنده ي بهينه اش.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت   توسط فمینا 

هر لحظه خطيرتر مي­ كنم  فكر تو را در حلقه­ ي فكرم.

رها نمي­ كنم ­اش.

تمام­ اش نمي­ كنم.

بي­­ داده ­هاي نوين،

تكرار مكررات فكر كردن به تو،

حلقه­ هاي تو در تو،

بي­ سابقه با تو.

كه خود رها نمي­ كنم ­اش فكرت را.

از نو، فكر كهنه را.

رها نمي­ كنم­ اش فكرت را.

ذره ذره.

با ولع از نو، فكر كهنه را.

فكر بيات را.


رگ به رگ

عصب به عصب

افكار سرطاني تباه،

تمام نظام­ هاي عصبي ام را...

با ضربه­ هاي پي در پي،

شده ام ماري زخمي.

به جاي مرهم و پماد،

پيه تنت را به تنم بمالم،

بايد.


 در جهان مترقي تند،

متورم، عبوس

گير كرده ­ام به سيم­ هاي خاردار،

بي­ طعم، بي ميل، بي تنوع.


تو و جهان مترقي روان­ ات،

افكار نشئه وارم، ايستاده روي آب،

خموده ايستاده ام.

خموده نشسته به پاها، دراز شده، دراز كشيده.

خموده ايستاده ام.

ته كشيده، اغواگري ام؛

اميد به اغواگري ام؛

اميد به بيراه گشتن ات.

ته كشيده ايستاده­ ام.

 

منتظرم،

ديدن كفش­ هايت را،

روي ستيغ سپيد فتح،

تو رسيده­ اي.

تو دم كشيده اي.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت   توسط فمینا 

پاسخ به رسول اكرم در بيلبوردها:

حيا دست و پا گير است؛ بي حيايي دست گير.


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت   توسط فمینا 

My nights: Rather Cabiria's than "blueberry".

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت   توسط فمینا 

بد دنيايي شده.

تو كه تهران نباشي،

شهر هم مرا نمي گايد.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت   توسط فمینا