تبليغاتX
ستانه

ستانه

من دیدم چشمان آن گوسفند را، وقتی چیزی از آن ها کم می شد و رها شد، لغزید. می دیدم وقتی پاهایش را با استرس، در صف انتظار قربانگاه، تکان می داد.


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت   توسط فمینا 

c'est tout du tournevis


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت   توسط فمینا 

این تشکل که سهل است، من به دانشکده هم حس تعلق ندارم. نگویم از این بازی ها حالم به هم خورده  دروغ گفته ام. هر روز که بگذرد پوسته ی انزوایم ضخیم تر می شود. گند بزنند این فضا را. گند بزنند این روزها را. سخنرانی ها را، نوشته ها را. مرا. مرا.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت   توسط فمینا 

ساعت 8.5 در دانشکده، پشت درهای بسته ی بوفه، در را می کوبم. فقط برای چند دقیقه بیشتر. نخریدن که گریه ندارد دختر... دلت از چیز دیگری... همیشه چیز دیگری هست... اگر این طور ارضا می شوی، خشونتت را بیشتر کن.  من سکوت می کنم. 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت   توسط فمینا 

1. تو به من نگاه نمی کنی ، و روزها، ساده، بی نگاه می گذرند.

2.  ناف چیزی است که در ادبیات اروتیک کم بدان پرداخته اند.

3. وقتی یک فمینیست از مسائل جنسیتی کناره گیری کند یعنی دیگر گندش درآمده.


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت   توسط فمینا 

پریودم به تعویق افتاده چون وضعیت روحی ام خوب نیست یا وضعیت روحی ام خراب شده به خاطر تاخیر در پریودم؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت   توسط فمینا 

1.امروز، وقتی داشتی تلویزیون نگاه می کردی، تصور کردی من در حال حرف زدن با تو هستم. که داستانی را برایت تعریف می کنم. بعد فهمیدی تمامش خیال بوده است. تو در خانه تنها بودی. مانند تمام روزهای نکبت که من به دانشکده و جاهای دیگر می روم. که تو می مانی و یک خانه ی پر از بی حوصلگی. بعد دفترت را که تازه خریدی باز کردی. با دست های خنکت برایم نوشتی. نوشتی که «دلت برایم پرکشیده.» شب، وقتی من بازگشتم. نوشته ات را به من نشان دادی. اما من چه داشتم که بگویم؟

2.باور کنید وقتی در حال چرند گفتن هستم چیزی درونی به من ندا می دهد. مثل امروز، در حلقه، که کسی در درونم می گفت: پریسا! بیشتر ادامه نده. فهمیده اند که داری چرت و پرت می گویی... که جمله هایت فعل و فاعل ندارند... که ذهنت پرت چیزهای دیگری است که آن چیزها هیچ گاه به تو نخواهند اندیشید...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت   توسط فمینا 

شده گاهی هیچ کس نباشد با او حرف بزنی؟ برای روزها؟ هفته ها؟ یادت می آید گفته بودی «اگر ایران باشم هم آن قدر نمی بینمت که حالا ،نزدیکی های رفتنم، غصه ی نبودنم در آینده را می خوری»؟  بهاره جان شما به روح اعتقاد داری؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت   توسط فمینا 

افزایش تعداد کلاس هایی که می روم تنها باعث کاهش حجم بدنم شده است. شاید هم کاهش مغز و روح و حواس و شعور.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت   توسط فمینا 

پیش از آن که یادم برود، امروز یاد حرفی افتادم که رویش در یکی از جلسات  به توافق رسیدیم؛ اینکه اگر عمل بارداری با تکنولوژی و به صورت غیرطبیعی رخ دهد، زایمان، این آخرین سنگر زنان نیز از دست می رود. گذشته از نظر شخصی ام در این مورد، در جواب می توانیم استدلالی مشابه در مورد کار خانگی هم بیاوریم؛ یعنی بگوییم با سپردن کارخانگی به مردان، و یا تقسیم کار مشارکتی در خانه، اتوریته ی زنان ( در محیط خانه )  و یکی از جبهه های قدرت آنان نیز از بین خواهد رفت. پس همه ی مباحث بر سر سپهر خصوصی و عمومی کشک می شود.

از طرفی دیگر، این فمینیست های روانکاو که بحث «مادری مشارکتی» را برای جلوگیری از ایجاد عقده ی ادیپ و احیانا مشکلات دیگر پیش می کشند، می توانند به راحتی از تکنولوژی های زایمان و لقاح مصنوعی و سایر دستگاه ها در این راستا بهره بگیرند.

در نهایت بد نیست بارداری، زایمان و مادری  را هم با این چیزها به گند بکشیم.

سیزیف، ببین تقلیل گرایی هم عالمی دارد...


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت   توسط فمینا 

اول.  علی القاعده تمام این سال ها، خود را با دیگری های فکری ام تعریف می کردم، چندهفته ای است که جایگاه این دیگری ها، برایم تغییر کرده و حالا باید بیاندیشم که دوباره چه طور این تغییرات را در رابطه با شناخت خود اعمال کنم.  حماقت یعنی، برای تعریف خود دیگری ها را احمق و دگم فرض کنی. که در آن  رگه هایی از خودشیفتگی فرزانگانی هم می توان یافت. اما قضیه فقط این نیست، این بار می خواهم دیگری هایم مرا بپذیرند.

دوم. طنز آن چیزی که من حالا درباره ی دیگری ها می گویم،  داستان همان لزبین هایی است که در سیستم پدرسالار از فاعل بودن در رابطه جنسی و میل به زنان ( که موضوع میل مردان است.)  لذت می برند. یا مثال ساده اش می شود یک «شرقی» که به آداب و رسوم «شرقی ها» می خندد. من از دیگری صحبت می کنم، انگار می خواهم بگویم من هم در بازی شما (خودی ها)  شرکت دارم...

 سوم. کتاب شرق شناسی سعید، قطعا یک کتاب رهایی بخش است برای فمینیسم،اغلب می شود متون پسااستعماری را به رویکردهای فمینیستی تعمیم داد. جای فکوهی خالی است که ناسزا بگوید به دانشجوهای احمقی که بدون در نظرگرفتن زمینه، نظریه را تعمیم می دهند. به درک!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت   توسط فمینا 

گاهی عدد می شوم در شمارش گر صفحه، هر بار  که به آن سر می زنم.

گاهی چشم می شوم مانند چندین چشمی که می نگرند از دور به او.

گاهی عدد می شوم در متن تحلیل  یک پرسشنامه.

گاهی نشانه گذاری نشده می مانم، در فضا، بی حضور.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت   توسط فمینا 

Wake from your sleep
The drying of your tears, today we escape, we escape
Pack and get dressed, before your father hears us, before all hell breaks loose
Breathe, keep breathing, don't lose your nerve, breathe, keep breathing
I can't do this alone
Sing us a song, a song to keep us warm, there's such a chill, such a chill

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت   توسط فمینا 

چه می شود که همه سبزها به خاکستری می زنند و خاک ها ستبر می شوند و صنوبر ها بی مادر؟

چه می شود که تو، هیچ وقت، به من نگاه نمی کنی و من رازم را با خود و چند نفری دیگر حمل می کنم؟

چه می شود که رکود می پیچاندم در دالانی که بد هم نمی گذرد؟

"متوجهی که، می خواهم مکانیسمش را برایم توضیح دهی."



+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت   توسط فمینا 

شاید همه روزها چهارشنبه باشد. آزمون های تلخ زنده به گوری چه؟
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت   توسط فمینا 

گاهی، لزبین ها، حل شده ترین عناصر در سیستم پدرسالار هستند.


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت   توسط فمینا 

باورت بشود یا نه، آزمون های تلخ زنده به گوری را، با آسودگی رد می کنم این روزها.

باورت می شود؟

باورت می شوم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت   توسط فمینا 

1.فیلم head on علی رغم زبان تند کارگردان (fatih akin)، به نظر بی نظیر می آید. حداقل حالا، پس از گذشت یک هفته این طور می اندیشم.

2. کتاب "حرف زدن از سکوت"- وحید ولی زاده، احتمالا از آن دست کتاب هایی است که من برایشان سینه چاک می دهم. می توانید از اینجا پیگیر کتاب باشید.


+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت   توسط فمینا 

به نحوی از انحاء...

به نحوی از انحاء...

به نحوی از انحاء...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت   توسط فمینا 

شده گاهی یکشنبه ها هم تعطیل باشد؟

این روزها گند همه چیز در آمده.

"ببین چه قدر لاغر شده..."

شما حرف بزن... ادامه بده... سوال بپرس از استاد... من گوش می کنم.

فقط آن طور نخند که همیشه می خندی...

"شما چه طور، اگر جای من بودید؟"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت   توسط فمینا 

به درک که در بازی راهی ندارم.

من، حتی اگر در بازی شما نباشم،

در بازی خودم، با اسلحه های کمری،

به آلت تان نشانه خواهم رفت.

من،  هستم و نیستم.

من، نا بازیگر بازی شما، بازی خورده ام از نظاره گری.

پس، فحش و ناسزای مرا بپذیرید.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت   توسط فمینا